Tuesday, September 11, 2007

حكايت


در بازار جواهر فروشان بصره ، عربي بيابانگرد را ديدم كه مي گفت :
در بيابان راه خود را گم كرده بودم و غذائي براي خوردن نداشتم .
از زندگي قطع اميد كرده بودم كه ناگهان كيسه اي پر از مرواريد پيدا كردم ، به تصور انكه گندم است به شوق امدم ، شوق پيدا كردن غذا را در ان لحظه فراموش نخواهم كرد و همچنين تلخي و نا اميدي زماني را كه فهميدم كيسه پر از مرواريد است نيز از ياد نخواهم برد .
در بيابان خشك و ريگ روان ------تشنه را در دهان چه در ، چه صدف
مرد بي توشه كاوفتاد از پاي ------ بر كمربند او چه زر ، چه خزف
{خزف = سفال }
گلستان سعدي

No comments:

Post a Comment