Wednesday, December 19, 2007

چهار پايه رسوائي

قبل از انقلاب فرانسه رسم بر اين بود كه تبهكاران بزرگ را كه محكوم به اعمال شاقه و يا پارو زدن در كشتي هاي جنگي مي شدند ، قبل از اينكه به محل مورد نظر براي تنبيه وارد شوند در هر شهر بزرگ سر راه به مدت يك تا چند ساعت ( و اين بستگي به كوچكي يا بزرگي گناه انها ) در ميدان بزرگ شهر در معرض عامه مردم روي ( چهار پايه رسوائي ) مي نشستند كه مردم انها را ببينند و بشناسند تا اگر به جهتي فرار كردند زود شناخته شوند و همچنين بين مردم رسوا گردند .
فرانسوي ها اين مجازات را به نام ( كان كان ) مي ناميدند ، ولي در نيمه دوم قرن نوزدهم نشاندن محكومين روي چهار پايه رسوائي در معرض ديد عامه موقوف شد .

Thursday, December 13, 2007

كي گفته به فست فود هيچ اميدي نيست ؟

بعضي ها فكر مي كنند هر جائي كه سر درش تابلوي فست فود گذاشته اند ، حكما يك چيزهاي بد و ناجوري تويش پيدا مي شود و بايد سر را زير انداخت و تند از كنارش رد شد .
حالا بيا و توضيح بده كه در اين قهوه خانه ها و رستوران هاي سنتي هم مي توان چيزهاي مفيدي پيدا كرد .
البته ان قدر غذاهاي فست فودها ، پنير و سس چرب و سيب زميني سرخ كرده روغن چكان دارند ، به اضافه مقادير بسيار بالائي نمك و نوشابه گاز دار شيرين ، كه ادم هوس قبر كرده باشد اگر هر روز بخواهد شكمش را با اين چيزها پر كند ! اما خدا وكيلي مي شود در همين اماكن هم خوراكي هاي به درد بخوري انتخاب كرد ، يك كم به سايز غذائي كه سفارش مي دهيد ، توجه كنيد ، سس وپنير را كنار بگذاريد ، به جاي سوسيس و كالباس ، سراغ همبرگرهاي كوچك و مرغ بريان ( گريل شده ) برويد ، نوشابه را سانسور كنيد و به جايش اب و دوغ بنوشيد ، مي توانيد اميدوار باشيد كه از پشت ميز با تن سالم و وجدان راحت بلند شويد .
روزنامه همشهري

كي گفته خاك بازي براي بچه ها خطر دارد ؟

من واقعا براي بچه هاي اين دوره زمانه نگرانم .اخر عاقبت اين ها چي مي خواهد بشود ؟
خطرناك ترين جانوري كه تا به حال ديده اند پشه بوده و خرس هاي عروسكي شان ، ترس ناك ترين كاري هم كه انجام داده اند ، ديدن سقوط اسپايدر من از بالاي اسمان خراش ! ان وقت شما انتظار داريد اين بچه ها وقتي بزرگ شدند ، قدرت روياروئي با مشكلات را داشته باشند ؟
تا با زن شان ( يا شوهرشان ) دعوايشان شد نپرند خانه مادرشان و ....
اخر چرا اين قدر بچه را محدود مي كنيد كه فقط دستت را به چيزهاي تميز بزن ، فقط با عروسكت بازي كن و از اين جور كارهاي استريليزه ؟ كار شناسان بهداشتي كه خودشان اخر بهداشتند ، مي گويند بچه اگر از كودكي با يكي دو جور ميكروب اشنا بشوند ، بد نيست ! مي توانند راه مبارزه با انها را در اينده ياد بگيرند .
سيستم ايمني شان هم تقويت مي شود ، نمونه اش خاك بازي ! مي گويند بچه ها با خاك بازي نكنند كه الوده است و مريض مي شوند . اما بچه هائي كه اهل بازي مفرح هستند ، در سال هاي بعد كمتر سرما مي خورند و سالم ترند . ديديد اين هم يك خرافه بود ؟
روزنامه همشهري

Sunday, December 2, 2007

Tuesday, October 23, 2007

سوال و جواب


يك سوال عميق و اساسي و اجتماعي :
علت همه طلاق ها چيست ؟
و يك جواب منطقي و دندان شكن :
ازدواج !

Monday, October 22, 2007

خود باوري


شايد اگر ايمان داشته باشيم كه پروردگار هر يك از ما انسانها را يگانه افريده و ذره اي از روح خود را در وجود ما دميده و در وجود و شعور هر يك از ما ويژگي ها و ديدگاه هايخاص خودمان را قرار داده است ، ان وقت تلاش خواهيم كرد تا خود را همانطور كه هستيم به ديگران بشنا سا نيم وتوانائي هاي خاص خود را به نمايش بگذاريم و در كار هايمان نواوري و خلاقيت به خرج دهيم و بدين ترتيب جايگاه خاص اجتماعي و يا درامدي براي خود كسب كنيم .
اما اگر بر اين باور هستيم پس چرا تا اين حد دنباله روي ديگران مي شويم ودلمان مي خواهد شبيه ديگران باشيم ؟
چرا وقتي مدلي خاص به اصطلاح " مد " مي شود ، انگار همه ادم ها را روي يك الگو انداخته و دوربر كرده اند و همه مي شوند كپي همديگر ! اصلا نمي توان در ميان انبوه ادم ها ، ان ها را كه بسيار شبيه هم شده اند از هم تشخيص بدهي .
شكل موها ، رخت ولباس ها ، نحوه صحبت كردن ها ، چيدمان منازل و حتي رنگ هاي انتخابي همه مثل هم مي شود و لابد اگر كسي در اين ميان شبيه اين انبوه نباشد و بخواهد خودش باشد به جاي اينكه برتري اش را بپذيرند ، غير متعارف و عقب مانده تلقي مي شود !
وقتي روزي فردي پيدا مي شود كه در هنر اشپزي نو اوري از خود به خرج مي دهد و مثلا جوجه كبابي به روش خاص خود طبخ مي كند كه اتفاقا بسيار خوش خوراك نيز مي شود و با اسقبال اكثريت مردم روبرو مي گردد و نام ان را " اكبر جوجه " مي گذارد . چندي نمي گذرد كه از هر كوچه و برزن و جاده فرعي كه مي گذري ، بر سر در هر رستوراني تابلوي " اكبر جوجه " چشمت را مي نوازد و در ميان اين همه تابلو هاي رنگارنگ ، راه را گم مي كني و نمي داني كداميك اصلي است و كداميك تقلبي !!!...
انبوه مارك هاي حاج حسين سوهاني ، شانديز ، حاج خليفه و ..... نيز از همين گروه اقدامات هستند .
وقتي توليد كننده اي نتيجه سالها دانش اندوزي ، تحقيقات و تلاش و سرمايه گذاري اش كالائي مي شود مرغوب و كارا كه مورد توجه متقاضيان قرار مي گيرد ، به يكباره در بازار با انبوهي از كالاهاي به ظاهر مشابه مواجه مي شوي كه نزديك به نام اصلي و يا اصلا تقلبي به بازار سرازير شده و خريدار را به اشتباه مي اندازد !!!
ايا معناي اينگونه اقدامات سودجويانه ، دست درازي به نتيجه زحمات ديگران نيست ؟
ايا با اينگونه اقدامات خود را خوار و خفيف و ناچيز معرفي نكرده ايم ؟
چون يقينا اگر حرفي براي گفتن ، طرحي براي ارائه و هنري براي اموختن در چنته داشتيم ، خود را زير چتر نام ديگري پنهان نمي كرديم !
باور كنيم كه اگر هر يك از ما اجازه دهيم استعدادها و قوه خلاقيتمان شكوفا شود ، در هر رشته و زمينه اي كه حضور داريم و فعاليت مي كنيم هزاران هزار تنوع و گوناگوني خلق خواهيم كرد و به ديگران فرصت خواهيم داد از ان بهره بگيرند و ما نيز از بكار گيري ان ها سودمند و راضي خواهيم شد ! ..
ضميمه ماهنامه ايران پتك

Sunday, October 21, 2007

مکاتب فلسفی و موجودی به نام گاو

كاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي‌دوشيد. شيرها را بر زمين مي‌ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي‌كشند و همديگر را مي‌دوشند.
ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي‌كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‌اندازيد.
آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‌دهيد ولي گاو سفيد را نمي‌دوشيد.
بوروكراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‌كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي‌كند. آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‌كنند. نيوزلند راي ممتنع مي‌دهد.
رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي‌دوشيد.
متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي‌كند.
ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نمي‌دوشيد چون آزاديشان محدود مي‌شود.
دموكراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه‌ها راي مي‌گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
كمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريك كند.
نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي مي‌كند و هر دو گاو را مي‌گيرد.
ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. همسر شما آنها را مي‌دوشد.
دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را مي‌دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‌دهيد تا بنوشند.
سكولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست
سوسياليسم: دو گاو داريد. يكي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد.
فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد.

Thursday, October 18, 2007

نفس كش


فكر اين را بكنيد كه توي اين هواي الوده تهران ادم بعد از يك ساعت معطلي توي صف اتوبوس سوار شود و تازه اتوبوس شلوغ باشد و تازه تر ان يك اقاي چاق صد و پنجاه كيلوئي هم خيس عرق تنگ بغل ادم باشد و هي هل هم بدهد .
چنين وضعيتي چند روز پيش براي علي اقا باجناق من پيش امده بود . او رو كرده به اقاي چاق و گفته بود :
قربونتون برم ، لطف كنيد كه اينقدر مرا هل ندهيد .
اقاي چاق معصومانه گفته بود :
من هل نمي دهم بلكه دارم نفس مي كشم !

Wednesday, October 17, 2007

نكته


اگر گفتيد چه وقتي ادم احساس پيري مي كند ؟
وقتي كه قيمت شمع هاي تولدش از قيمت كيك گرانتر شود !

Tuesday, October 16, 2007

نكته


واقعا كه ادم هر چي فكر مي كنه مي بينه كه مردها اساسا موجودات مفلوكي هستند كه در هيچ دوره اي از زندگي به حساب نمي ايند . مي گوئيد نه ؟ بفرمائيد :
وقتي كه به دنيا مي ايند مي گويند :
حال مادرشان چطوره ؟
وقتي كه ازدواج مي كنند ، مي پرسند :
چه جور زني گرفته اند ؟
و بالاخره وقتي كه ميميرند بلافاصله مي پرسند ؟
چيزي براي زنشان به جا گذاشته اند ؟
و اين هم براي دلجوئي از خانم ها
قدر دوران شيرين نامزدي را بدانيد . مرد را در اين دوره اگر ولش كنيد تمام روز را ازقلب خود با شما مي گويد . اما به ازدواج كه برسيد ، از كبد و معده اش داد سخن خواهد داد

Friday, September 21, 2007

امروز با حافظ


كفر چو مني گزاف و اسان نبود
محكم تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكي و ان هم كافر
پس در همه دهر يك مسلمان نبود

Monday, September 17, 2007

برگ خزان


به رهي ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش بادخزان چون پيك بلا بود
اي برگ ستمديده پائيزي
اخر تو ز گلشن ز چه بگريزي ؟
روزي تو هم اغوش گلي بودي
دلداده و مدهوش گلي بودي
اي عاشق شيدا ، دلداده رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفائي باشد ، نه وفائي
جز ستم ز دل نبرده ام
اه ، بار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن ديده چمن
رفت ان گل من از دست
با خار و خسي بنشست
من ماندم و صد خار ستم اين پيكر بيجان
اي تازه گل گلشن
پژمرده شوي چون من
هر برگ تو افتد به رهي پژمرده و لرزان

Tuesday, September 11, 2007

حكايت


در بازار جواهر فروشان بصره ، عربي بيابانگرد را ديدم كه مي گفت :
در بيابان راه خود را گم كرده بودم و غذائي براي خوردن نداشتم .
از زندگي قطع اميد كرده بودم كه ناگهان كيسه اي پر از مرواريد پيدا كردم ، به تصور انكه گندم است به شوق امدم ، شوق پيدا كردن غذا را در ان لحظه فراموش نخواهم كرد و همچنين تلخي و نا اميدي زماني را كه فهميدم كيسه پر از مرواريد است نيز از ياد نخواهم برد .
در بيابان خشك و ريگ روان ------تشنه را در دهان چه در ، چه صدف
مرد بي توشه كاوفتاد از پاي ------ بر كمربند او چه زر ، چه خزف
{خزف = سفال }
گلستان سعدي

Wednesday, September 5, 2007

اي عزيز


بدانكه حضرت حق سبحانه در ظاهر كعبه اي بنا كرد كه از سنگ و گل است و در باطن كعبه اي ساخته كه از جان و دل است ، ان كه بر داشته ابراهيم خليل است و اين كعبه افراشته رب جليل است ، ان از احجار و خاك رب و اين به اسرار پاك مرتب ان به مسجدالحرام معروف و اين به مقصدالاتام موصوف ، ان مشتمل بر مقام ابراهيم و اين متصل به الهام رب الكريم انجا منزل عرفات و مقامات است و انجا محل حسنات است و كرامات است ، ان كعبه حجاز است و اين كعبه رازها .
در راه خدا دو كعبه امد منزل --------- يك كعبه صورت است يك كعبه دل
تا بتواني زيارت دلها كن ----------- كافزون هزار كعبه امد يك دل
مناجات نامه (خواجه عبدالله انصاري )

Tuesday, September 4, 2007

تلخ؛ مثل قهوه‌هاي قديم

هويت - حديث نبي زاده:سال 1386 «خيابان جمهوري اسلامي» با رديف مغازه‌ها و آن همه سر وصدا خسته‌ات مي‌كند، اما مي‌شود چشم بست و رويا بافت.قدم زد روي سنگفرش خيابان لاله‌زار، ايستاد روبه روي «گراندهتل» رفت تا «خيابان نادري»، نشست كنار جماعت شاعرپيشه؛آنهايي كه امروز نيستند و اگر هم هستند يا خيلي پير و فرسود‌اند از گذر ايام، يا خيلي دور از سرزمين مادري‌شان.
مي‌شود موقع ديدن يك فيلم، از آنها كه در «شهرك سينمايي غزالي» فيلمبرداري شده و «علي حاتمي» كارگردانش بوده، رفت تا روزهاي پرشكوه تهران قديم. مردان كت و شلوارپوش را ديد‌ و بزرگان ادبيات را، نشسته دور ميزهاي گرد روسي در كافه‌هاي تازه‌ساز آن روزهاي پايتخت. بعد ناگهان چشم باز كرد، دل بست به آنچه باقيمانده است.
«باب همايون» انگار دري به سوي حيرت بود. از «سردر الماس» گرفته كه در انتهايش بود اول بار«بوذرجمهري»، بلديه‌چي سال‌هاي ابتدايي حكومت «رضاخان قزاق» آن را آسفالت كرد و آدم‌هاي تهراني را انگشت به دهان كرده بود، تا اين اتاق با اين ميز و صندلي‌هاي قهوه‌اي روسي، كه ناگهان معلوم نبود از كجا سردرآورده‌اند ميان خيابان.
كافه را «ميرزا غلامحسين‌خان لقانطه» بنا كرده بود. مردها كه تا ديروز با آن لباس‌هاي گل و گشاد مي‌رفتند و مي‌نشستند در قهوه‌خانه‌اي، پشت شيشه‌ها مي‌ايستادند و نگاه مي‌كردند به كت و شلوارپوش‌هاي فرنگ رفته و تحصيلكرده، كه آهسته و جرعه‌جرعه ، قهوه ترك و فرانسه مي‌نوشيدند از فنجان‌هاي چيني كوچك و ظريف. گارسون بستني مي‌گذاشت روي ميزها و آدم‌هاي دور ميز، بيشتر از آن كه حواسشان به خوردن باشد، پي گپ‌و گفت‌شان را مي‌گرفتند.
گارسون همه حرفي مي‌شنيد؛ از نجواهاي عاشقانه گرفته كه زوج‌هاي جوان داشتند تا بحث‌هاي سياسي و اجتماعي مردان و زنان روزنامه به دست. «لقانطه» دوم كمي بعد در حوالي عمارت مجلس بنا شد و «غلامحسين‌خان» اين شكلي ماند توي تاريخ ايران، با بنا كردن اولين كافه‌هاي تهران.
كافه نادري
جوانك آباداني«صفدر»، كاغذ به دست تا «خيابان نادري»، «جمهوري» فعلي آمد و ايستاد روبه‌روي كافه‌اي كه آدرسش را استاد زبان انگليسي روي آن كاغذ نوشته بود. به صفدر گفته بود:«مي‌تواني نويسنده خيلي از كتاب‌ها را آنجا پيدا كني.»
صفدر داخل سالن شد. دست كشيد روي موهاي روغن زده‌اش و رفت كنار ميزي ايستاد كه شاعره‌اي جوان روي يكي از صندلي‌هاي اطرافش نشسته و شعر مي‌خواند؛ همان كه سال‌ها بعد فيلم «اين خانه سياه است» را ساخت و دنياي «جذامي‌ها » را تماشايي كرد. سال1306«خاچيك ماديكيانيس»، مهاجر روس چشم‌آبي، حرفه شيريني‌پزي را رها كرد و رفت در خيابان شلوغ و پررفت‌وآمد«نادري»، كافه‌اي به همان نام بنا كرد. مرد روس هرچه «غذاي فرنگي» و «دسر» بلد بود،‌ درست مي‌كرد و مي‌گذاشت جلوي آدم‌هاي كافه‌نشين كه روز به روز تعدادشان بيشتر مي‌شد.
«كافه نادري» دو سالن داشت و حياطي پر از گل و درخت كه شب هنگام، شام را آنجا سرو مي‌كردند. لابد «ماديكياينس» نمي‌دانست كه كافه‌اش مي‌شود محل اجتماع بزرگان ادبيات روشنفكري ايران و هرچند سال هم كه بگذرد باز نامش از خاطره‌ها نمي‌رود.
يكسال بعد با رشد كافه‌نشيني، بلديه دست به كار شد و «بوذرجمهري» قوانين كافه و رستوران‌‌داري را مصوب و اعلام كرد.
همان موقع، صاحب كافه چند اتاق به بالاي سالن‌هايش اضافه كرد و كافه صاحب هتل شد؛ هتلي كه نزديك «سفارت انگليس» بود و مسافران زيادي به آن رفت و آمد داشتند.
بلديه بيكار نماند!
انگار قرار بود در شهر هر خبري مي‌شود و هر اتفاق تازه‌اي مي‌افتد، يك سر ماجرا وصل شود به بلديه و بلديه‌چي‌هاي تهران.
سال1307 بلديه‌چي آن سال‌ها، قزاق ‌ديروز، اعلام كرد كه كافه‌داران موظف به اجراي دستورالعمل‌هاي بهداشتي هستند و اصلا هر كه هرجا خواست نبايد كافه‌اي بنا كند، كافه بايد مجوز داشته باشد. هر روز صبح رفت و روب و محوطه جلويش هم آبپاشي شود. «بوذرجمهري» تاكيد كرده بود همه گارسون‌ها بايد تميز و سالم باشند و بين‌شان خبري از آدم‌هايي با مرض‌هاي واگير نباشد.
آشپزخانه‌ها كه اصلا مهمترين جاي كافه هستند و «بازرس» مي‌فرستد براي تاييد كردن نظافت و تميزي‌شان. شايد قوانين بهداشتي بوذرجمهري به نوعي اساس قوانين بهداشت اماكن و محيط اين روزها شد. بعد از 7سال بلديه به فكر ساخت هتل و مهمانخانه افتاد. «سرتيپ قلي خان هوشمند» بلديه‌چي سال1314، «هتل فردوسي» را ساخت كه «كافه فردوسي» هم در كنارش شكل گرفت.
كافه فردوسي محل تجمع خيلي از مردان و زنان شاعر و نويسنده آن روزها شد و دور ميزهاي گرد كافه هميشه آدم‌هايي در حال دفاع از نظريه‌اي، ديده مي‌شدند؛آدم‌هايي كه يكي‌شان در فروردين‌ماه سال 1330، اميد به زندگي‌اش را از دست داد و در جايي خيلي دور از تهران و كافه‌هايش، در پاريس به خاك سپرده شد. خيلي از شاعران مطرح دهه 20 و 30، گذارشان به كافه فردوسي افتاده بود. بعضي‌ها مثل «م.آزاد» و «رحماني» از مشتري‌هاي هميشگي بودند و بعضي مثل «اخوان» و «شاملو» گاهي به جمع دوستان شاعر سرمي‌زدند.
نوايي براي تمام تاريخ
طراح يوناني، سال 1337، «كوچيني» را نزديك «ميدان وليعصر» امروز ساخت. كوچيني زيرپله، با ورودي دو رنگ سياه و سپيد و معماري خاص كه امروز از تمام گذشته‌اش تنها همان ورودي دو رنگ حفظ شده، محلي شد براي جمع شدن نوآوران موسيقي. اگر اهالي ادبيات مدرن به «نادري» و «فردوسي» سرمي‌زدند، موسيقي دوستان هم به هواي شنيدن صداي «فرهاد»، خواننده موسيقي«حضرت محمد» به «كوچيني» مي‌آمدند.
«فرهاد» و خيلي‌هاي ديگر در همان سالن سقف كوتاه «كوچيني» معروف شدند. اين ميان، بزرگان حكومتي و اعيان هم جايي داشتند، «لابيدنت» پاتوق آنها بود. «لابيدنت» يا همين «شاندرمن» امروز با معماري حلزوني شكل، در «بلوار كشاورز» امروز يا «اليزابت، آن روزها،‌ به مديريت خسرو گوهرشناس«فرزند حيدرقلي‌ گوهرشناس» رئيس هتل و جهانگردي آن زمان، در سال 1349 افتتاح شد. 3 شريك «اشتهاردي» ، «ميخ‌چي» و «گوهر‌شناس»، «لابيدنت» را مديريت مي‌كردند و به واسطه هر كدام، گروهي از آدم‌هاي سرشناس آن دوره از حكومتي گرفته تا ورزشكار به كافه –رستوران رفت و آمد داشتند.
حدود سال 1357، «پريرخ ليستر» به جاي «اشتهاردي» و «ميخ‌چي» شريك «گوهرشناس» شد و ماند تا سال 59 كه «كافه-رستوران لابيدنت» تعطيل شد و تعطيل ماند تا سال 1367 كه «نظام شكيبا» طرح و معماري‌اش را عوض و همه دالان‌هاي مارپيچي را خراب كرد و «شاندرمن» امروز را بنا كرد.
كافه‌هاي اين روزها
«كافه نادري» با آن گارسون‌هاي پير، «فردوسي» كه اثري از آن نيست، كوچيني كه تنها ورودي‌اش شبيه قبل مانده و شاندرمن كه «نظام شكيبا» توانسته از تمام گذشته‌اش تنها يك تابلوي رنگ روغن را به يادگار نگه دارد، كافه‌هاي سال‌هاي دور تهران‌اند. هنوز جوان‌ها جمع مي‌شوند در كافي‌شاپ‌هاي تهران كه هر روز به تعدادشان اضافه مي‌شود، قهوه سفارش مي‌دهند و از آرزوهاي‌شان مي‌گويند

Thursday, August 30, 2007

سلام

اولين تست